امروز حجت رو بر من تمام کرد . یک ذره هم منو دوست نداره . شاید کلا دیگه بهم زدم . دیگه به حرف کسی گوش نمیدم .
برچسب:
نویسنده: کیان امیری
برچسب:
نویسنده: کیان امیری
برچسب:
نویسنده: کیان امیری
قرار بود تابستون بریم سر خونه زندگی مون که این اتفاق افتاد . دی شب بهش پیام دادم گفتم : یه سال نامزد باشیم . چون من آمادگی ندارم . بعد از این اتفاقات به زمان بیشتری احتیاج دارم که فکر کنم . اونم بعد از چند دقیقه گفت : باشه رو حرفات فکر میکنم .
برچسب:
نویسنده: کیان امیری
میدونی اون موقع که هنوز نامزدی نداشتم به چی فکر میکردم . به این فکر میکردم که اگه من روزی ازدواج کنم قطعا به حال تمام دخترکان مجرد غبطه و حسرت خواهم خورد . فکر کن همون موقع هم که ازدواج نکرده بودم همچین چیزی رو پیش بینی میکردم . و میدونستم دلم برای تنهایی های دخترانه ام تنگ می شود .
برچسب:
نویسنده: کیان امیری
میدونی دی شب بهم چی گفت ؟
گفت : خدا رو شکر که خدا تو رو برای من حفظ کرد !
گفتم : یعنی چی منو حفظ کرد .
گفت : یعنی اینکه تا الان ازدواج نکردی !
برچسب:
نویسنده: کیان امیری
یه دوست ناشناسی پرسیده بود که چه جوری با هم آشنا شدین و اینا . باس بگم : آشنا نشدیم . آشنا بودیم . در واقع پسره از فامیلاست . پسره میشه نوه عموی مامانم . منم میشم نوه عموی باباش . این همون پسره است که تو پست "آمدی جانم به قربانت ولی حالا برو" یه چیزایی گفته بودم .
برچسب:
نویسنده: کیان امیری